هر راز كه اندر دل دانا باشد بايد كه نهفته تر ز عنقا باشد
كاندر صدف از نهفتگي گردد در آن قطره كه راز دل دريا باشد
هر شخصيت بزرگ و هر انسان موثر در تاريخ، فرزند زمان و مكان خود است. اگر او را از آن زمان و مكان بردارند و در موضع ديگري جايش دهند آن نخواهد بود كه هست و آن نخواهد شد كه شده است. خيام نيز با نبوغ و استعداد ذاتي خود و با علمي كه آموخت جهان بيني اي كه يافت، از اين امر مستثني نيست. خيام نيز فرزند زمان و مكان خود بود. اكنون ببينيم كه اين مكان كجا و اين زمان كي بوده است؟
نيشابور زادگاه خيام: بناي اين شهر را به دوران اساطيري ايران و به عهد طهمورث نسبت داده اند. اين زمان حدودا با هزاره چهارم قبل از ميلاد مسيح كه شهر نشيني رونق يافته بود قابل انطباق است. ميتوان چنين انگاشت كه شهر از جهت موقع اقليمي و سوق الجيشي، در سراسر دوران عهد باستان تا زمان ساسانيان شكوفا بوده و پيوسته رو به پيشرفت داشته است. در زمان هخامنشيان، شهري كه بعدها نيشابور خوانده شد، جز ساترپي پارت (پرثو) بوده است.
به گزارش منابع، در زمان اردشير بابكان موسس سلسله ساساني (226-241 م.) شهر از دوران پارتي حائز اهميت بوده است، تعمير شد؛ و سپس پسر وي شاپور اول، زماني كه هنوز ساتراپ خراسان بود، آن را توسعه بخشيد و نيزارهاي اطراف ان را خشكاند، و اين اراضي را تبديل به روستاها نمود. در اين زمان شهر « نه شاپور» ناميده شد كه بعدها به نيشابور معروف گرديد. حمدالله مستوفي، مورخ دوره ايلخاني كه چگونگي توسعه آن را از وي نقل كرديم؛ اضافه مي كند كه: «دور با روش پانزده هزار گام است؛ و بر شيوه رقعه شطرنج، هشت قطعه در هشت قطعه نهاده اند؛ و اكاسه را عادت بود كه شهرها را بر شكل جانوران و اشيا ساختندي»؛ و به قول محمد بن احمد طوسي «آتش زردشت به نيشابور بود»؛ كه همان معبد معروف «آذر فرنبغ» مي باشد. نام نيشابور به معني « نيوشاپور» يا «چيز يا كار يا جاي خوب شاپور» بوده است. اين شهر ابتدا به عنوان پايگاه براي نبردهاي جبها هاي شرق از سوي شاپور اول بنيان گرفت. نيشابور را ابر شهر نيز مي خوانند كه از نام اپرناك پارتي گرفته شده است؛ و بدين ترتيب مي توان دريافت كرد كه در دوره اشكاني نيز رونق فراوان داشته است؛ و بخصوص از جهت موقعت سوق الجيشي مهم بوده و در زمان ساسانيان از پايگاههاي سپاهي براي نبرد با تركان بوده. نيشابور كه بر سر راههاي بازرگاني بين المللي (راه ابريشم) واقع بوده، از لحاظ تجارتي نيز شهرت خاص داشته و يكي از مراكز ضرب سكه به شمار مي رفته است.
در دوران اسلامي، همچنان به «ابر شهر» شهرت داشته؛ و داراي چهار دروازه بوده؛ كه يكي از آنها به نام دروازه فهندز (كهندژ) خوانده مي شده؛ و گرداگرد شهر را آبادي هاي حومه فرا گرفته بوده كه اغلب بازارها در حومه واقع بوده اند. در زمان عبدالله بن طاهر (اواخر نيمه اول قرن سوم هجري) كه كار ايرانيان در برابر اعراب رونق بسيار گرفته بود، «دارلملك» از فوشنج به نيشابور منتقل شد؛ كه اين نمايانگر تجديد حيات ملي ايراني بوده است؛ زيرا اولين بار بود كه پس از سيطره اسلام، يك فرمانرواي ايراني، حكومت نيشابور را از زواليان مسلمان مي گرفت. عبدالله طاهر در خارج شهر كاخي ساخت كه« دارالاماره» شد؛ و به سربازان و فرماندهان خود دستور داد تا آنان نيز در همان محدوده براي خود خانه ها ساختندكه شهري جداگانه و معتبر شد و آن را شادياخ نام نهادند. از آن پس مركز حكومت طاهريان يا به تعبير آن روز «دارلملك» نيشابور بود.
در زمان صفاريان، عمرو ليث (265-287 ها.) به تقليد طاهريان، آن را «دارلامارت ساخت و نيشابور دارلملك خراسان شد». نيشابور به علت همه مواردي كه ذكر گرديد، در زمان سامانيان و آل بويه و بخصوص غزنويان همچنان اعتبار خود را حفظ كرد.
طغرل بيك، بنيانگذار حكومت سلجوقي، به سال 420 ها. به نيشابور آمد و در شادياخ بر تخت سلطان مسعود غزنوي جلوس كرد؛ و اين مي نمايد كه در اين زمان هر چند غزنين پايتخت بوده؛ معهذا نيشابور مركزيت و اهميت خود را حفظ كرده بوده است. اين روند ادامه داشت تا زمان حكومت چغري بيك (455-467 ها.) كه بنابر مصالح سياسي، «دارلملك» از نيشابور به مرو منتقل گرديد؛ ولي اين بدان نه معنا كه شهر اهميت، ثروت و شوكت خود را از دست داده بوده است. بلكه بعكس، خزائن و شكوفائي نيشابور در اين دوره شهره بوده.
در زمان خيام شادياخ، كاخها، آباديها و بخصوص مسجد بزرگ آن اهميت فوق العاده داشته؛ چنانكه بعدها حافظ ابرو درباره اين مسجد چنين نوشته است: «آن را مسجد عقلا مي گفتند؛ و در آن خزانه كتب معتبر، چنانكه پنج هزار مجلد كتاب از انواع علوم در آنجا بر طلبه وقف بود؛ و هشت مدرسه ازمدارس خلفا بوده؛ و هفده مدرسه كه مخصوص به اصحاب شافعي بود؛ و پنج كتابخانه ديگر كه در هر يكي مبالغي كتاب بود... به اضافه هفت كتابخانه ديگر». بدين ترتيب علاوه بر كتابخانه مسجد كه داراي پنج هزار جلد كتاب بوده، دوازده كتابخانه معتبر ديگر نيز موجود بوده است. در كتاب« عجايب المخلوقات» كه در حدود سالهاي 556 تا 574 ها. تنها چند سالي پس از در گذشت خيام نگاشته شده، در اين باره چنين مي خوانيم: «نيشابور را «ايران شهر» خوانند و آن را قهندزي است. در خراسان از اين شهر معظم تر نبود». كوه فيروزه دارد و در سنه 555 ها. در اواخر عهد سلطان سنجر سلجوقي به دست غزان خراب شد. «جامعي داشت شگفت. در آن حوضي مسين نهاده، چهارصد مرد گرد آن در آمدندي و وضو كردندي؛ و چراغي برنجين در قبه آويخته، چهارصد لوله داشتي، در هر لوله يك من روغن ريختندي؛ غز آن را بشكست و بر اشتران بستند و ببردند». راوندي نام اين مسجد را «مطرز» ذكر كرده؛ و اينكه دو هزار نمازگزار را در خود جاي مي داده است. قبه اي عالي و منقش از چوب داشته كه پس از غارت، آن را آتش زدند و شب هنگام از اين آتش، سراسر شهر روشن شده بود. خوشبختانه شهر نيشابور در دورهاي كه خيام در آن مي زيست، اين گونه بود؛ و به قول راوندي: «از مجامع انس و مدارس علم و محافل صدور بود». اوحد الدين انوري، ملك الشعراي عهد سلجوقي، در قطعه اي درباره خراسان، از نيشابورچنين ياد مي كند:
حبذا شهر نيشابور كه برروي زمين گر بهشت است، همان است و گرني، خود نيست
در زمان كودكي سنجر، خيام كه هنوز در قيد حيات بود، براي معالجه وي كه بيمار شده بود، دعوت شد. به روايت راوندي، خيام سنجر را معالجه كرد؛ ولي پيش بيني نمود كه اين سلطان آينده، در زندگي با سختي هائي روبرو خواهد شد؛ كه چنين نيز شد.
با آنچه گذشت مي بينيم كه در زمان خيام و عهد سلجوقي، نيشابور يك دوره با رونق، ثروت و اهميت سياسي، اقتصادي و فرهنگي را سپري كرده است؛ و به قول جويني: «از ميان كواكب، زهره زهراي آسمان» و بارو، كوشك ها و باغات آن شهر بوده است.
ابن بطوطه سياح قرن هشتم مي نويسد:«... در نيشابور پارچه هاي حرير... بافته مي شود كه براي فروش به هندوستان مي فرستند...»
در مباحث قبل گفتيم كه از گذشته هاي دور، نيشابوربر سر «جاده ابريشم» قرار داشته است. با توجه به اينكه در زمان ساسانيان انحصار تجارت ابریشم جهان در دست ایرانیان بوده، می توان دریافت که چرا پارچه حریر نیشابور معروف بوده و چرا به هندوستان صادر می شده است؛ و باز می توان تصور کرد که در ازای آن از هند ادویه به نیشابور و سایر نقاط وارد می شده، که آن هم سنت تاریخی بوده است.
از گذشته های دور چنین معروف بوده که: نیشابور پرنعمت ترین شهرهای خراسان بوده است. در منابع دوران اسلامی نیشابور مثل و نمونه ای برای شهرهای آباد و نیکوی جهان است؛ و در بین چهار شهر معروف خراسان: بلخ، مرو، هرات و نیشابور تشخصی داشته. شهر نیشابور در جنوب غربی کوه- که امروزه به بینالود معروف اشت- واقع بوده که این کوه تا نیشابور دو فرسنگ فاصله داشته؛ و در کنار رودخانه ای است که از کوه جاری بوده؛ و در کنارة آن اسیاب های متعدد ساخته بودند. بر فراز کوه، چشمه ای معروف وجود داشته که آن را «چشمه سبز» می خواندند؛ زیرا آب آن به رنگ سبز متمایل بوده است. آب چشمه، در میان صحرا به روی زمین می آمده و در کنار آن زراعت و عمارت می کرده اند. حمدالله مستوفی می نویسد: «پارسیان برکنار چشمه احیا داشته اند». می توان احتمال داد که در عهد باستان در کنار این چشمه، معبد آناهیتا برپا بوده باشد. با وجود رودخانه و چشمه، بیشتر آب شهر از قناعت بوده که در بیرون شهر، آب آنها بر روی زمین جاری می شده؛ و این به علت شیب شهر بوده است.
با آنچه که گذشت می توان چنین تصور گرفت که نیشابور و در کنار آن شادیاخ، از قدیمی ترین دوره های باستانی ایران، همراه با هرات، بلخ و مرو، جزء چهار شهر مهم و معتبر خراسان بوده است؛ که در دوران اسلامی این چهار شهر «امّ البلاد خراسان» نامیده می شدند. نیشابور در عهد باستان، با کهندز، باره و بارو، آتشگاه و کاخهایش، و در دوران اسلامی با مسجدهای با شکوه، کتابخانه های معروف و قصرهای زیبایش، که آن را از پایگاه های مهم سیاسی، اقتصادی و بخصوص تمدنی و فرهنگی نموده بود؛ و همچنین با آب و هوای خوش و مطبوعش و کوه زیبای بینالود، تا چه حد می توانسته در تکوین شخصیت خیام موثر بوده باشد.
فرهنگ عهد خیام
مرغی دیدم نشسته بر بارة طوس در پیش نهاده کلة کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس کو بانک جرس ها و کجا نالة کوس؟
عهد خیام یکی از ادوار درخشان و در ضمن شگفت اندیشة ایرانی به شمار می رود؛ که بخصوص می تواند نمونه و نمادی برای همة دوره های بعد از اسلامی، به منظور تجدید حیات، یا به تعبیر امروزی رنسانس دوران باستان ایران باشد.
آن «سه یار دبستانی» که بعضی منابع از ایشان سخن رانده اند؛ هر چند مقرون به حقیقت نیست؛ ولی واقعیتی را درخود نهفته دارد. این «سه یار» عبارتند از: خیام، خواجه نظام الملک و حسن صباح. اولی نماینده دانش، فلسفه و حکمت و پس از ابن سینا، نمودار اولین گرایش های فلسفی به سوی عرفان ایرانی است. دومی نماینده ساختار سیاسی و زنده کننده اندیشة «آرمان شهری» پیش از اسلامی در دوران اسلامی است؛ و سومی نماینده سرکشی ایرانی در برابر بیگانه و مذهبی از شبعات دین اسلام است که اگر نگوییم صد در صد، باید گفت نود درد صد، آمیزه ای از دین و عرفان می باشد. حسن صباح در حالیکه رعب او خواب را از دیدگان کارگزاران جهان اسلام ربوده بود، طی سالیان دراز، صوفی منشانه از حجرة خویش در دژ الموت خارج نشد. عارفانه می زیست، ریاضت می کشید و بر اسماعیلیان که در سراسر جهان اسلام پراکنده بودند حکم می راند؛ و اگر مغولان نیامده بودند، احتمالا ایران را فرا می گرفت.
در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری، عرفان ایرانی تبرّزی خاص یافت که بر تارک آن سنائی درخشیدن گرفت؛ و مکتب شعری ای را پی نهاد که نیم قرن بعد سعدی شیرازی و مولانای جلال الدین بلخی، از آن میان سر برافراشتند. اگر این مکتب و این مشرب را بشکافیم، رگه های اندیشه ایران دوران باستان را در لابه لای آن می یابیم که چون جوی های شیر، حکمت اسلامی را تغذیه می کرد و توانسته بود حکمیان، فیلسوفان و دانشمندانی چون ابن سینا، خیام، غزالی و خواجه نصیرالدین طوسی را به جهان عرضه دارد.
اندیشه خیام در همین دوره، در سه نقطه از ایران شکل گرفت، رشد یافت و بالیده شد؛ که این سه نقطه بر روی یک خط از شمال به جنوب عبارتند از: بلخ، نیشابور و اصفهان؛ و خارج از این خط، بغداد را نیز نباید فراموش کرد. بلخ شهری بود که آتشگاه نوبهار پارسیان در آن قرار داشت؛ و نوروز ایرانیان بیشتر و بهتر از همه جا، در آن شهر جشن می گرفتند. به احتمال قریب به یقین الهام بخش «نوروزنامة» خیام، بلخ بوده است. این شهر نیز تولدی اساطیری و حتی قدیم تر از نیشابور دارد. بانی آن را کیومرث اولین شاه بر روی زمین دانسته اند. در منابع آن را «بلخ باشکوه» و «امّ البلاد» خوانده اند. اطراف شهر باغات میوه های گوناگون، نارنجستان و تاکستان گسترده بود. آتشگاه نوبهار آن شهرت عالمگیر داشت. نگهبان آن را برمک می گفتند؛ و خاندان برمکیان از نسل همان موبدان بوده اند.
چنانچه در مباحث قبل گفته شد، بلخ جزءِ چهار شهر اصلی و مهم خراسان بود. خاندان برمکی زنده کننده آداب و رسوم ایرانی در دستگاه خلافت عباسی و به قول قاضی بیضاوی از اولاد ملوک ساسان بودند. که در حدود سال 190 ها. جان خود را در همین راه از دست داده بودند. جوینی روایت می کند که در دوران پیش از اسلام «بلخ در بلاد شرقی، به مثابت مکه بوده است در طرف غربی» و دقیقی می رساید:
به بلخ، گزین شد بهاران نوبهار که یزدان پرستان بدان روزگار
مر آن جای را داشتندی چنان چو مر مکه را این زمان، تازیان
نظامی عروضی در سال 506 ها. در همین شهر، در کوی برده فروشان و در سرای امیر بوسعید جرّه، «خواجه امام عمر خیامی» را ملاقات کرده بود که برای مدتی در این خانه ساکن بوده است؛ و در همین مجلس بود که از قول وی نقل می کند: میان مجلس عشرت که برپا شده بود، خیام گفت: «گور من موضعی باشد که بهاری شمال بر من گل افشان می کند»؛ و من چند سال بعد که روز آدینه ای به زیارت گور او رفتم دیدم که از باغ مجاور «درختان اَمرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده، چندان برگ شکوفه برخاک او ریخته بود، که خاک او زیر گل پنهان شده بود. مرا یاد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم، گریه برین افتاد». شگفت آن که خیام در میان مجلس عشرت و بزم نیز از یاد مرگ و نیستی غافل نبود.
بلخ چهار راه شرق به غرب به شمار می آمد و اندیشه های بودایی، هندو و زردشتی در آنجا به هم می آمیخت؛ و کاروان های دنیای غرب اندیشه های مسیحی را از این شهر عبور می دادند.
درباره خیام گفته اند که وی «مذهب تناسخ» داشته؛ و از سوی دیگر می گفتند: «امام خراسان و علامه زمان، معلم علم یونان» بوده. او خود پذیرش اندیشه افلاطونی و مُثُلی را چنین سروده است:
خورشید، چراغ دان و علم فانوس ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
و اما اصفهان: خیام در ایام جوانی و دوران تحصیل، مدتی در این شهر زیسته بوده است.
بعدها، ملک شاه سلجوقی (465 – 485 ها.) او و چند تن دیگر از علما را برای تدوین تاریخ و تقویم جلالی به اصفهان- پایتخت، دعوت کرد؛ و خیام بار دیگر عازم این شهر شد. در این زمان اصفهان مهمترین شهر ایران و کانون سیاست و معرفت در جهان اسلام بود. خیام برای مدتی ملازم و همنشین ملکشاه، بزرگترین و قدرتمندترین سلطان سلجوقی و مورد احترام فراوان وی بود؛ و می توان تصور کرد که او طی اقامت خود در اصفهان با بزرگان دانش و دین و عرفان نیز مصاحبت و همنشینی داشته است. خیام مدتی در بغداد، پایتخت دستگاه خلافت نیز به سر برده بود؛ که این شهر مهم و معتبر در دوره مورد بحث تحت نفوذ فرهنگ و حتی دیوان سالاران ایرانی قرار داشته است.
بدین ترتیب خیام با سفرهای نسبتا دور و دراز و با مطالعه آثار بزرگان اندیشه، چون ابوالعلای مُعری و ابن سینا؛ و حضور در سر درس زمخشری، معاشرت و مجالست با ابوالحسن بیهقی، مولف تاریخ بیهق، امام محمد غزالی و سنایی، پیوسته بر وسعت دید و اندیشه های عرفانی- علمی خود می افزود. مهمترین مشاور، دوست و همکار وی در علم نجوم ابوحاتم امام مظفر اسفزاری (هروی) «از اعاظم منجمین اسفزار» از شهرهای خراسان بود. به دستور ملکشاه سلجوقی خیام و امام مظفر به اتفاق سایر منجمین معروف زمان، به سال 467 ها. رصد خانه ای را در شهر نیشابور بنا کردند؛ ابوحاتم در تدوین «تاریخ و تقویم جلالی» نیز خیام را یاری داده بوده است. او ساکن هرات بود و خیام ساکن نیشابور؛ ولی اغلب در اصفهان و یا در بلخ و یا شاید هم در هرات و یا نیشابور با یکدیگر ملاقات داشته اند. نظامی عروضی این دو را در بلخ و خانه امیر ابوسعد جرًه ملاقات کرده بود؛ که به قول همو بین آن دو مناظره بوده است.
اندیشه های علمی – عرفانی خیام در ارتباط با دوران باستان
پس از فردوسی که زمانی نه چندان دور از خیام می زیست، این مرد بزرگ را می توان وجدان آگاه ایرانی در مورد تاریخ گذشته ایران دانست. به احتمال غریب به یقین مهم ترین ویژگی اندیشه عرفانی خیام، حسرت گذشته پر افتخار ایران و فرهنگ ایرانی بوده؛ که در اصطلاح روان شناسی غربی به «نوستالژی» تعبیر می شود:
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته و می گفت که کوکو، کوکو
خیام در نوروزنامه می نویسد: «... آیین ملوک عجم اندر دادن و امارت کردن و دانش آموختن وم حکمت ورزیدن و داناان را گرامی داشتن، همتی عزیم بوده است»؛ و در همین کتاب مطالب خود را چنین آغاز می کند: «ملوک عجم ترتیبی داشتند در خوان نیکو نهادن ...». در این کتاب از توصیف های این چنینی فراوان یافت می شود. او از این که همه این نیکی ها و افتخارات، طی فراز و نشیب های بسیار و طی هزاره ها و اعصار و قرون، به یک باره بر باد رفته است، حیران و اندوهگین بوده است؛ و نه تنها این اندوه هیچ گاه او را ترک نکرده؛ بلکه همواره از خود پرسیده است که علت این «شدن» و سپس «ناشدن»، علت این «هستی» و سپس «نیستی» چیست؟
ای چرخ فلک خرابی از کینه توست بیدادگری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سبنه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه توست
و:
این کهنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلقِ صبح و شام است
بزمی ست که وامانده صد جمشید است قصری ست که تکیه گاه صد بهرام است
و در جای دیگر می سراید:
از کوزه گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود اکنون شده ام کوزه هر خماری
در میان صد و چند رباعی ای که به خیام نسبت داده شده، در هفده رباعی به گونه ای مستقیم؛ و به همین مقدار به گونه ای غیر مستقیم، از فرمان روایان دوران باستان، چه اساطیری و چه تاریخی، نامبرده شده است؛ که این نام بردن ها و تکرار ها، نمادی از کل وقایعِ گذشته بوده است؛ که اول آن «هستی» و آخرش «نیستی» است.
از خیام آثار بسیار کمی بر جای مانده است، تا بتوان به وضوح از اندیشه های وی آگاه شد؛ آن مقدار نیز که مانده در موضوعات ریاضی، هندسه، نجوم، طبیعیات، فصول و اقلیم شناسی می باشد که ما را به دانش وی رهنمون می گردد؛ و در این مورد قابل مقایسه با ابوریحان بیرونی است. گذشته از آن، به قول منابع، خیام چندان حوصله و یا شاید مجال بحث و جدل نداشته، تا بتوان لااقل از لابه لای این بحث ها، مواردی را دریافت؛ و این بدان معناست که شاید بیشتر از دیگران می دانسته، یا شخصیتی در خور را نمی یافته که آنها را با وی در میان گذارد؛ و یا بیم آن داشته که در معرض تکفیر قرار گیرد. هر چند در مورد علوم و به خصوص نجوم، با دانشمندان عهد خود در تماسِ کاری بوده؛ و در ضمن شاگردان و یارانش محضر او را ترک نمی کردند.
خیام دانشمندی بود که هدف از دانش خود را نه تنها کشف یک مجهول ریاضی- نجومی؛ بلکه شناخت جهان هستی می دانست و در این راه گام زن بود؛ ولی هیچ گاه به هدف نهایی دست نیافت؛ زیرا با همه معلومات و دانایی، بصیرت خود را در برابر مجهولات موجود ناقص می انگاشت:
هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد
معهذا آنچه از اسرار را نیز که دریافته بود، که کم هم نبود، به گونة کامل نمی توانست بر زبان و قلم آورد؛ در حالی که آن مقدار را نیز که آورد بسیار جسورانه بود:
خورشید به گِل نهفت می نتوانم و اسرار زمانه گفت، می نتوانم
او خِرَد را ارج می نهاد و معتقد بود در وجود انسان غیر از خود بقیه آنچه که هست، بی ارزش است:
با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و شراری و دمی است
همان که بعد ها مولانا جلال الدین گفت:
ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی تو استخوان و ریشه ای
خیام می گفت: «کمال، عقل است و هیچ چیز نیافتم شریف تر از سخن و رفیق تر از کلام» تا به وسیله خرد و ابزارِ «کلام» دانش را برجایگاه رفیع خود بنشاند و یاران و شاگردانش را به راه دانش و کشف حقایق و رسیدن به آفریدگار رهنمون گردد؛ ولی از این که عقل، پیوسته او را به اندیشه و جستجو وا می داشت تا به اسرار شگفت کائناتی دست یابد، در تب و تاب بود؛ و گاه از این همه دانائی و جستجو خسته می شد؛ زیرا نمی دانست چگونه آنها را ابراز دارد:
این عقلِ فضول پیشه را مشتی می بر روی زنم، چنانکه در خواب کنم
مهمترین هدف وی شناخت «نیستی» و «هستی» بود؛ و بدین جهت در میان همة علوم که بر آنها اشراف داشت، نجوم را برگزیده بود تا بیشترین وقت و همّ خود را مصروف آن دارد؛ و به این «نیستی و هستی» راه یابد. از نیستی، هستی زاید؛ و سپس بار دیگر نیستی فرا رسد. یعنی «هستی» خطی است که دو سر آن را «نیستی» تشکیل می دهد. از نیستی به هستی و سپس بار دیگر نیستی؛ و از این جهت بود که خیام پیوسته از خود سوال می کرد: حال که اصل «نیستی» است پس «هستی» به چه کار آید؟ و آنگاه یاد گذشته می افتاد و از خود می پرسید: پس آن همه تلاشِ گذشتگان به چه کار آمد و چه شد؟ و چنین می سرود:
چندان که به صحرای عدم می نگرم ناآمدگان و رفتگان می بینم
و در ضمنِ جستجو ها و کاویدن ها، می دید که راه به جایی نمی برد و جز «نیستی» چیزی فرا روی خود نمی بیند، و چنین می سرود:
اجرام که ساکنان این ایوانند اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشته خرد گم نکنی کانانکه مدبّرند، سرگردانند
و بدین ترتیب به سوی فلسفه ای متمایل به عرفان گرایش یافته بود که بیش از همه با فلسفة غربی «اپیکوری» نزدیک بود؛ و گاه به زبان شعر، اندیشه های عرفانی- علمی خود را بیان می داشت؛ زیرا شعر دستِ سراینده را در تبین افکارش بازتر می گذارد:
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم پس بی می و معشوق خطائی است عظیم
تا کی ز قدیم و مُحدِث امیّدم و بیم چون من رفتم، جهان چه محدِث چه قدیم
و:
چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
با آنچه که گذشت در می یابیم که خیام با نگاه به تاریخ، سیر در دنیایی که در آن می زیست؛ و با اشرافی که بر نجوم و علوم طبیعی و پزشکی داشت، کل کائنات را گرفتار «جبر» می یافت؛ و انسان را در برابر نیروی «جبر» که بر او تحمیل شده، ناتوان می دید. و تنها حربه رویارویی با «جبر» را خرد می یافت؛ او که درباره علوم دینی و آئین های گذشتة پیش از اسلامی، چه شرقی و چه غربی، مطالعه کرده و بر آنها وقوف داشت، چنین می نماید که بیش از همه، غیر مستقیم تحت تاثیر «آئین زروانی» قرار داشته که این آئین بر «قضا و قدر» پای می فشارد و «زروان» خود به معنی سرنوشت بوده است:
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت؟
و:
در دایره ای که کامدن و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دَمی در این معنی، راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
او خود را دایره بسته ای می دید که راه گریز از این دایره پیدا نبود؛ و در ضمن گریزی نیز بر بودن و سپس نبودن او متصور نبود. علم امروزی نیز بر این فرضیه دست یافته که کل کائنات در دایرة بسته ای، به دور خود می گردد، تا عمرش به سر آید.
خیام به آئین قلندریِ پس از اسلامی نیز دلبسته بود؛ زیرا مهمترین شعار قلندران عبارت بود از: «گذر کفر و دین، گسستن از من و پیوستن به ما و شاد بودن»؛ که رگه های اندیشه های پیش از اسلام نیز در آن نمایان است:
می خوردن شاد بودن آئین من است فارغ بودن از کفر و دین، دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟ گفتا دل خرّم تو کابین من است
و:
می نوش ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
نجم الدّین دایه، صاحب کتاب «مرصادالعباد» در این باره گفته است: «یکی را از فضلا که نزد ایشان (صوفیان) به فضل حکمت و کیاست و معرفت مشهور است؛ و آن عمر خیام است»؛ و «از جمله فلاسفه و حکم که در وادی سیر و سلوک قدم نهادند، او بود». خیام «رند» را که اصطلاحی صوفیانه- قلندرانه است، می ستاید:
رندی دیدم نشسته بر خِنگِ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق، نه حقیقت، نه شریعت، نه یقین اندر دو جهان کِرا بوَد زهرة این؟
و این توصیف، معنی واقعی و کامل «رند» است.
او نام خیام بر خود نهاده بود، که حرفه ایست. بسیاری از صوفیان و عارفان نیز چنین می کردند؛ چون حلّاج، عطّار و نقشبند و از این قبیل.
نظامی عروضی که خود را شاگرد خیّام خوانده است، دربارة وی چنین می نویسد: «حجه الحق ابوالفتح عمر ابراهیم الخیامی... در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را هیچ جای، نظری نمی دیدم»؛ و همچنین درباره او گفته اند: «بدین استعداد، بر جمیع علوم معقول و منقول وقوف یافت... او با توفر اقسام، در حکمت و ریاضت و اقسام آن و در طبّ، دستی عظیم داشتی... در علمِ نفس، سیاست مدن و تصوف نیز».
گرایشات صوفی منشانة وی نباید این تصور را بر ذهن آورد که وی در سلک صوفیان بوده است او ورای مسلک ها گام بر می داشت. او را «حکیم، فیلسوف و امام» می خواندند؛ و از مشاهیر منجمین عصر خود به شمار می رفت؛ و در جامعه بین طبقات گوناگون، مقامی بس شامخ و والا داشت. با این همه چنین می سرود:
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ وز تار امید عمر ما پودی کو؟
چندین سر و پای نازنینان جهان می سوزد و خاک می شود، دودی کو؟
خیام در سال 437 ها. تولد یافت؛ و حدوداً به سال 517 ها. در گذشت. با عمری دراز؛ توام با بزرگواری و والا مقامی و کوله باری از دانش و بینش، به درازای تاریخ ایران، از ابتدا تا عصر خود. او با آنچه که تا به امروز برای ما به یادگار گذاشت؛ تا زمانی که «هستی» به «نیستی» گراید، نه دود بلکه آن آتش افروخته است.